بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

هجوم خاطرات

امشبم مثل اکثر شبا بی خوابم ... با اینکه تو به هزار و یک دلیل نباید می بودی که من فقط خلاصه شو میدونم اونم خواست خداست کنار اومدم، ولی دردی که دیگران بهم اضافه کردن داره از درون می خورتم. خدایا ... چقدر یه برخورد که به نظر خود آدم ساده میاد می تونه برای بقیه دردآور باشه ... زجر آور باشه ... هر شب تا سرمو رو بالشت میذارم خاطره های اون چند روز هجوم میارن به مغزم اشک چشامو میشوره و خواب از سرم میپره . خدایا حکمت این دردا چیه؟ من دیگه از زندگی کردنم می ترسم ...
19 مهر 1396

حرفهایی برای نگفتن

سلام گل پسرم ... امروز شد 10 ماه! ینی تو امروز باید تقریبا یک ماهه میشدی این دهه محرمی تو هیئت هر جا مینشستم یه مادر با نوزادش میومدن کنارم مینشستن، معمولا وسط روضه می رسیدن و معمولا وسط روضه همراه با صدای گریه آروم مادراشون صدای نازشون میومد. مخصوصا یه شبشو یادم نمیره ... روضه حضرت علی اضغر بود ... دلم گرفته بود، نوزاد بقل دستیمم بیدار شد یه صدای عزیزی میداد که دلم میخواست بگم یه دقیقه بدینش به من بغلش کنم! ولی همیشه میترسم با عکس العمل مادرا مواجه بشم. فقط داغ دلم تازه میشه ... میگم خدایا چرا این کارو باهام می کنی؟ من خودم روضه مصورم! گاهی نگاه میکردم به بچه ها میگفتم اگر پسر من بود الان همسن کدومشون بود؟ البته فکر نمی کنم ک...
11 مهر 1396
1