هجوم خاطرات
امشبم مثل اکثر شبا بی خوابم ... با اینکه تو به هزار و یک دلیل نباید می بودی که من فقط خلاصه شو میدونم اونم خواست خداست کنار اومدم، ولی دردی که دیگران بهم اضافه کردن داره از درون می خورتم. خدایا ... چقدر یه برخورد که به نظر خود آدم ساده میاد می تونه برای بقیه دردآور باشه ... زجر آور باشه ... هر شب تا سرمو رو بالشت میذارم خاطره های اون چند روز هجوم میارن به مغزم اشک چشامو میشوره و خواب از سرم میپره . خدایا حکمت این دردا چیه؟ من دیگه از زندگی کردنم می ترسم ...
نویسنده :
ارمغان بهشت
4:58



